تبليغاتX
(¸.•´*¨يواشکي هاي من¸.•*¨)
ارتباط اس ام اسي (قسمت دوم)

پرسش و پاسخ اس ام اسي به اين جا رسيد كه ايشون پسر هستن و 22 ساله از قم. اسمش= علي متولد 29 شهريور. شهريوريا چه طورين؟ چه طوري مي شه حالشون رو گرفت؟؟

مگه مي گفت از كجاست؟ يه بار هم به گوشي ام زنگ زد كه 0251 افتاد. گفت ببخشيد اشتباه گرفتم. بعد وقتي فهميدم از قمه بهش گفتم خودت بودي چند دقيقه پيش زنگ زدي؟ گفت آره آخه فك نمي كردم دختر باشي.ناراحت كه نشدي؟ گفتم نه خوبه فهميدي كه دروغ نگفتم.

خدا رو شكري صداش بد نبود و لهجه ي قمي هم نداشت....

اطلاعاتت رفت بالا از اين كه فهميدي كد شهر قم 0251 هستش؟  قابلي نداشت. از اين وبلاگ خيلي چيزا ياد خواهي گرفـــــــت.

 

فك كن از اين بچه مذهبي هاي قم باشه. من كه نزدم تو ذوقش كه بگم متنفرم از شهر قم (جدا از حضرت معصومه) ولي قم رو دوست ندارم. يا بگم طلبه اي؟ حوزه درس مي خوني؟

دلم نيومد بزنم تو پرش. گفتم گناه داره. منم كه مهربوووووون. شايد بيچاره اون جا داره درس مي خونه.

آهان اسمش علي بود. متولد 29 شهريور.

" اتل متل يه مورچه، قدم مي زد تو كوچه، امد يه كفش ولگرد، پاي اونو لگد كرد، مورچه پا شكسته، راه نميره نشسته، با برگي پاشو بسته، نميتونه كار كنه، دونه ها رو بار كنه، تو لونه انبار كنه، مورچه جونم تو ماهي، خوب بشه پات الهي"

با اين اس ام اس و يه اس ام اس ديگه اش حس كردم كه شكست عشقي خورده. طفلي. ولي به من چيزي نگفت منم نپرسيدم تا يه جاش بسوزه.

آخرش هم گفت شرمنده الان يه كاري برام پيش اومده بايد برم اگر خواستي باهم باشيم شب يه پيام بهم بده.

تو دلم گفتم زكي. قبلش هم گفته بود ناراحت نيستي كه باهامي؟

بايد مي گفتم(ناراحت؟ من الان رو ابرام نيگا!!! ابرا؟ راستي چرا بارون نمي ياد؟). اوووووووووووووووف

حالا انگار آقا سوپر استاري، شخص مهمي تشريف دارن بنده كلاسم بهش نمي خوره اون وقت از اين بابت ناراحتم... اين حرفش برام مغرورآميز اومد.

بعد با خودم گفتم اين كه يه اس ام اس ساده رو با هم بودن تلقي مي كنه ، واي به حال اون روزي كه اين رابطه يه نمه طولاني شه و بكشه به ماه، اون وقت اگه بخواد بره جايي مهموني ميگه الهام من مي رم فلان جا مي شه برم؟؟ ناراحت نمي شي كه برم؟؟ بعد كه بياد مي گه دلت برام تنگ شد؟ ببخشيد كه دير شد و نتونستم بهت اس ام اس بدم. و ............

من اين آدم رو اين طوري تصور كردم. و يه نمه احساسي.

 

از همه ي اينا بگذريم همين يه جمله اش باعث شد كه به اين فك كنم بد نيست اسكولش كنم... شرايطشو كه داره پس ديگه هــــوراااااااااااااااااا

ديگه هر چي فكر پليد بود اومد سراغم. آخه نمي دونه وقتي من مي رم خونه فرصتم كمه ديگه وقت اينو ندارم كه با مامانم حرف بزنم ديگه چه برسه به اس ام اس بازي با تو.

نكته ي جالبش اين بود كه به من مي گفت عزيزكم. گفتم من عزيز شمام؟

- نمي دونم ناراحت شدي؟       من: نه        - مگه عزيز نداري؟  من: چرا ولي من فقط به مامان و آبجيم مي گم عزيزم

بايد بفهمه كه من از اون دخترا نيستم كه بگه عزيزم و ....  خودم براي خودم غيرتي شدم.

 

بد هم نبودا ... دستم تو اس ام اس فارسي يه كم تند شد. (نتيجه گيري مثبت از اين اس ام اس ها)

در هر حال نميدونم اين غريبه چه طوري عين بختك افتاده رو زندگي مـااااااااااااااااااا

من وقت و حوصله ي اين ماجراهارو ندارم. ولي بذار خوش باشه و در حال آماده شدن براي اسكول شدن

ادامه دارد

 

خب اگه همه شو می ذاشتم که همین مسعود میگفت طولانی می نویسی. من چه کنم با شماها؟ 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت8:53توسط Elham |
اسكول كنم؟ (قسمت اول)

دوشنبه 10 تير ----- امروز يه اتفاق جالبي برام افتاد كه ادامه دار اتفاق روز يه شنبه بود.

 

نمي دونم به امروز بخندم يا بگريم؟

آلارم موبايل رو گذاشتم رو يه ربع به هفت كه بيدار شم لااقل يه بار از خونه بيام نت كه نشد و خوابيدم و دست آخر 8 و ربع بيدار شدم. ديرم شده بود.

حاضر شدم و راه افتادم. سوار اتوبوس شدم و به خانومه گفتم مي ره .......؟ گفت آره.

بعدش ديدم اتوبوس پيچيد و داره مي ره ..... گفتم خانوم شما كه گفتي مي ره .....

گفت منم پرسيدم همينو گفتن حالا بايد پياده شيم.

منم قاطي بودم و سر اين خانومه داشتم غر مي زدم. مسلما كسي كه به اين خانومه گفته اين اتوبوس كجا مي ره جنس مذكر بود. يا خواسته طرف رو سركار بذاره يا واقعا خودش هم نمي دونسته.

حالا تو اين گرما پياده روي كن تا برسم به ايستگاه بعد از اون ايستگاهي كه اشتباه سوار شدم.

رسيدم ولي 9 و ده دقيقه. من كه هميشه هشت و نيم تا يه ربع به نه مي رسم اين سري دير شد. فقط شانسم اينه كه كسي كارت نمي زنه كه كي مي يام و كي مي رم. اينش خيلي خوبه.

 

بعد از تجربيات تلخم از اينترنت 4 سالي مي شد كه تصميم گرفتم هيچ دوستي رو از اين دنياي مجازي انتخاب نكنم. قبلاها خيلي دوست داشتم با دخترا دوست شم و از تنهايي در بيام ولي خب 6 سال پيش هيچ دختري به پي ام دختري جواب نمي داد. الان هم دخترا مي يان نظر مي ذارم برام چشام گرد مي شه و باورم نمي شه. اين كاش چند سال پيش تحويلم مي گرفتين.

با اين حال نسبت به اين دوستيهاي خيابوني هم بي اعتنا بودم. و هيچ انگيزه اي تو خودم نمي ديدم كه بخوام با جنس مخالف ارتباط برقرار كنم.

كلا اعتقادم به اين شد كه رابطه بايد فيس تو فيس شكل بگيره، كم كمش طرف قيافه ي منو مي بينه و مي فهمه كه با چه دراكولايي داره حرف مي زنه. و اينكه درصد تو ذوق خوردن خيلي كمتر از محيط اينترنته

اما امروز ...... همه جوره اش رو ديده بودم الا ارتباط اس ام اسي . آخه واسه ي من پيش نيومده بود

روز يه شنبه گوشي مو نگاه كردم ديدم ميس كال دارم. 0919 بود. نشناختم. فوري اس ام اس زدم شما؟

گفت يه بنده خدا. همين يه كلمه اش كافي بود تا من شك كنم به عالم و آدم. نكنه فلاني باشه؟ داره سركارم مي ذاره؟ درست حسابي جواب نمي داد و همينش باعث شد كه اعصابم بريزه بهم.

يه جوري حرف مي زد كه فك مي كردم آشناست. گفتم اعصاب ندارم و قاطيم خب نگو كي هستي  به درك. مسخره. باي

گفت: فك كردي اعصاب من خرد نيست كه بهم گفتي مسخره؟ نباي.

واي منو مي گي. ديگه جوابش رو ندادم.

تا اين كه صبح شد و ............ماجراهاي بالا و دير رسيدن. يه كم كه گذشت و چائي درست كردم گفتم بذار بهش اس ام اس بدم و گفتم : ديشب خوب رفتي رو اعصاب ما. يعني واقعا اشتباه گرفته بودي؟ 

كه گفت مي خواي باور كن مي خواي نكن ولي همين طوري شماره تو گرفتم و ببخشيد كه مزاحمت شدم.

ديگه خب منم ول كن نبودم. بايد مي فميدم كي هست. شايد آشنا باشه. يا مثلا خواستگار؟؟

ازش پرسيدم..

ادامه دارد...............

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت9:5توسط Elham |
داستان مریم (عروسی که قراره بریم)

چه اعترافي به اين شفافي كه ديروز رفتم خونه ي سحر و نتونستم ويندوزش رو عوض كنم.

خب من از كجا بدونم كه درايو c اش فرمتش NTFS هست و سي دي 98 فقط درايو FAT رو فرمت مي كنه؟ خلاصه هر كاري كردم نشد. تلاش خودمو كردم كه بتونم يه كمكي كنم.

همون روز مامان و خواهرم رفتن خونه ي اعظم كه كارت عروسي رو بگيرن.

وقتي اومدن نگار برام حرف زد و صحبتاشون به شرح ذيل مي باشد:

                                                                                   

اول اين كه خواستگار خيلي سمج بوده و انگار سه سالي خونواده ي اينا رو زير نظر داشته. مريم هم هي ميگه قصد ازدواج ندارم و ....

بعد باباي مريم مي گه بايد يه خونه به اسمش كني و پسره هم شناسنامه ي مريم رو مي گيره و يه خونه به نامش مي كنه. به همين راحتي

دوم خنچه عقدهايي رو كه سفارش داده بودن 700 هزارتومن، مريم زنگ مي زنه و كنسل مي كنه.

سوم اين كه مراسم پاتختي در كار نيست. از فرداش مي رن ماه عسل (احتمالا دبي) چون مي گن چرا ديگران بيفتن تو خرج و هزينه ي لباس دوباره و آژانس و چشم و هم چشمي (كه طرف چي آورده و چي نيوورده) اين تصميمشون جاي تحسين داره. دمتون گرم

با اين عقد مصنوعي تو عروسي موافق نبودن چون عروس يه بار تو محضر بله رو گفته و بقيه اش كشكه و بازيه و اين صوبتا. اين كارشون نيز درست و منطقيه

چهارم داماد پرايد داشته و مي خواسته 500 هزارتومن يه شب ماشين كرايه كنه كه خونواده ي عروس مي گن كه پول اون و خنچه عقد و اين صوبتا رو جمع كن و به جاش يه 206 بخر. انگار همون شب هم قرار بوده كه برن ماشين بخرن.

قابل ذكره كه خونواده ي عروس از نظر مالي توپن. داماد هم انگار وضعش خوبه. مريم هم واقعا از اون دختراست كه ساده است و اهل اين تجمل بازيا نيست. من كه خيلي دوسش دارم

مريم به نگار گفته كه به الهام بگو خودتو حسابي خوشگل كن براي عروسي

با اين حرف؛ بنده حتما بايد در تهيه ي يه لباس شيك باشم.

مامان هم گفت كادويي رو كه خريديم رو مي ذاريم وقتي كه يه بار خواستيم بريم خونه ي مريم بهش مي ديم.

با اين حرفا فقط يه عروسي در پيش داريم بدون عقد و پاتختي. ما كه غصه داشتيم سر پاتختي رفتن. چي بپوشيم چي نپوشيم. كه وقتي فهميدم پاتختي در كار نيست خوشحال شديم زياد. حالا بماند كه من لباس براي عروسي ندارم، ديگه چرا عزاي لباس پاتختي رو گرفته بودم نمي دونم

 

يواشكي در مورد ...

به نگار گفتم فك كن يكي شب عروسي به مريم بگه تو دختر اين خونواده نيستي اونوقت؟ مي ره دنبال پدر و مادرش كه پيداشون كنه ؟

نگار: براي مريم اهميتي نداره. پدر و مادري كه بچه اشون رو راحت ول كردن و دادن به اينا، ارزش پيدا كردن نداره. اينا براي مريم زحمت كشيدن و به اينجا رسوندنش.

حق با نگار بود.

زماني كه اين خونواده بچه دار نمي شدن اتفاقي دائي مريم كه مسافركشي مي كرده يه نفر رو سوار مي كنه. باباهه مي گه كه من وضعم خوب نيست و چند تا بچه ي ديگه دارم مي تونيد سرپرستي اش رو به عهده بگيرين؟ دائي هم بچه رو مي گيره و مي ده به اعظم و اين بچه رو بزرگ مي كنن و مي شه مريم. حتي خود اعظم هم نمي دونه كه مامان من اين جريان رو مي دونه. مامان اعظم (خدا بيامرز) اين راز رو به مامانم مي گه و من و نگار هم اين موضوع رو مي دونيم

خدايي هر كسي جاي ما بود مي رفت قضيه رو لو مي داد يه جوري كه كسي نفهمه. حالا ديگه چه فرقي ميكنه كي مريمو به دنيا آورده؟ پدر و مادر واقعي اون همينايي هستن كه بزرگش كردن، تربيتش كردن و به اينجا رسوندنش. اين اعتقاد منـــــــــــه

 

يواشكي =>مربوط ميشه به خودم

بابك يه كار جديدي تو وبلاگش انجام داد و كمي تا قسمتي وسوسه شدم كه برم بلاگر اما يه چيزايي باعث شد كه پشيمون شم.

تو بلاگر مي توني براي هر كس كه دوست داري ايميل (ايميل طرف) و پسورد تعيين كني كه فقط يه سري افراد بتونن صفحه ي وبلاگت رو باز كنن و بخونن. فك كن يه وبلاگ خصوصي. ديگه اون طوري نيس كه هر كس خواست سرشو بندازه پائين و بدواا بياد تو. منم ايميل و پسورد انتخابي ام رو بهش دادم كه اونو اكي كنه.

كم دنگ و فنگ نداره اين بلاگر حالا ديگه هر سري بايد ايميل و پسوردم رو وارد كنم تا بتونم وبلاگشو بخونم. خيلي خوشحالم كه منم جزو اون دسته از كسائي هستم كه مي تونم وبلاگت رو بخونم.

و اما من...

من اين كارو انجام نمي دم چون اينجا دوستاي باحال تري پيدا كردم كه مي تونم باهاشون مشورت كنم و بحث. حالا بماند كه اينجا از بس چرت و پرت نوشتم كه فرصتي نشد كه از خودم يا نظرام در مورد چيزاي مختلف بگم و يا بپرسم. با اين حال اينجا كم و بيش راحتم و دليلي نمي بينم بخوام درش رو ببندم و برم بلاگر و يواشكي تر از اين بنويسم. حاضرم برم 360 اون جا ادامه بدم ولي گوگل نه .

نمي دونم چرا من با گوگل لجم. فقط ياهـــــــووووووووووووو. مشكلات كه يكي دو تا نيس

 

بس است ديگه طولانيش نمي كنم. و فوت نات نمي نويسم. تا بعد...

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت9:32توسط Elham |
instal windoz xp

اين پست رو مي خواستم حذف كنم ولي خب ديدم حيفه واسه همين گذاشتم باشه

ويندوز مي نصبيم

چارشنبه بعد از ظهر فهميديم كه تلفن خونه قطه. اين اول ماجرا بود اما وقتي رفتم پاي كامپيوتر ديدم دوباره بايد كارت گرافيك رو بريزم. ديگه فهميدم اين ويندوز به درد نمي خوره. بايد عوضش كنم ولي چه طوري درايو سي رو فرمت كنم؟ ديسك بوتم هم نيست.

پنج شنبه بعد از ظهر رفتم بيرون براي خريد سي دي. براي يارو كلي توضيح دادم كه من چي مي خوام. اونم فهميد من با چه حركت جالبي ويندوز نصب مي كنيم بهم سي دي ويندوز 98 رو داد.

اومدم خونه. قبلش هم يه محافظ براي گوشي ام خريدم و به پسره گفتم هندزفيري .....فاب دارين؟ گفت الان ندارم. گفتم قيمتش چنده؟ گفت 18 تومن. گفتم پس من ارزون خريدم. گفت چند خريدي؟ گفتم 15 تومن. فهميدم كفيد ، بعد بنده خر كيف شدم و  با خوشحالي زدم بيرون.

خب تا اينجا 2500 تومن پياده شديم.

رسيدم خونه و درايو سي رو فرمت كردم و ويندوز رو ريختم. ديدم اينترنت اكسپلورش مشكل داره. دوباره ويندوز رو پاك كردم. گفتم اشكال از سي دي منه. بذار همون سي دي ويندوز xp رو كه از دم خونه ي سحر خريدم رو بريزم ، كه ديدم متاسفانه سي دي بر اثر بي احتياطي من نمي خونه.

نگو زير دستم بوده منم بيكار داشتم شماره سريال جلدش رو دوباره رو جلدش مي نوشتم. و از شانس بد من سي دي به رو بوده و خش افتاده و نوشته هايي كه رو جلدش بوده عينا رو خود سي دي منتقل شده عين كاربُن. خــــــــــــــــــــاك

ديدم تلفن هم كه قطه بذار جمعه برم سي دي ويندوز بخرم. (نت كه نمي شه اومد)

ساعت 11 اينطورا رفتم ديدم بسته است. آخه مي دوني از چي حرصم مي گيره؟ از اين كه دو تا از سي دي هاي ويندوز من دست سپيده ايناست. خب بيارين بدين امانتو. در واقع من 4 تا ويندوز xp دارم. اينا رو بايد بذارم لاي نون جاي صبونه بخورم. شايد اين طوري چاق شم

ديگه شب زدم بيرون و نزديك خونه مون يه كامپيوتري هست كه همه چي داره. يه سي دي ويندوز و يه دسته بازي. دسته بازي داشتيما ولي كابلش به اين كيس جديدم نمي خورد. منم يو اس بي دار خريدم. بعد بابت ويندوز 2000 تومن پول دادم. يكي نيست بگه تو مگه سرعتت خوبه كه از يارو مي پرسي اين قابليت آپديت شدن رو داره يا نه؟؟ كه اونم بگه آره..

در اين قسمت 5500 تومن پياده شدم. آدم سي دي ويندوز داشته باشه ولي بهش دسترسي نداشته باشه. اين نهايت بدبختي يه آدم رو مي رسونه

اومدم و رفتم دوش و ويندوز رو ريختم. اين دو روز درگير بودم سر اين كامپيوتر. يه اس ام اس هم به سحر دادم كه كامپيوترت و دادي درست كنن؟ - نه. ديگه تو اين لحظه اعتماد به نفس مهندسيم اومد سراغم و بش گفتم مي يام برات درست ميكنم.

جمعه صبح هم سپيده تپ و تپ اس ام اس كه مي يايين خونه ي ماماني؟ منم گفتم نگار حالش بده  اين ديگه دروغ نبود. پنج شنبه نگار حالش بد شد و منم خرافاتم زد بالا و گفتم چشمت زدن . ديدي منم خونه ي ماماني شتلق افتادم زمين؟؟؟؟؟

و اينكه معمار قراره بياد و منم دارم مي رم ويندوز بخرم. دو ساعت بعد گفتم خب شماها مي رفتين؟ گفت نه ديگه شما نيايين حال نمي ده. ما هم نمي ريم.

زكي

به نگار گفتم امروز همش اس ام اس مي داد كه پاشين بيايين و تو رو خدا و حوصله مون سر رفته و روز جمعه است و ......... گفتم حالا خوبه وقتي هم مي ياد خيلي بيكار نيست و فرت فرت دوستاش به موبايلش مي زنگن و هروكره و..... خب بشينه تو خونه شون با تلفن حرف بزنه. اين طوري رو اعصاب ما پياده روي نمي كنه كه از اومدنمون پشيمون شيم. كجا حوصله شون سر رفته؟!!!!!!!!!!

در هر حال پيچوندمش و مورد تشويق آبجيم قرار گرفتم. اينـــــه

اينم ماجراي اين دو روز ما. نشد درست حسابي بآپيم. متأسفم.

 

ف ن 1: من هنوز لباس براي عروسي نخريدم.(من چي بپوشم؟؟) به مامان گفتم اگه لباس نخريدم بد نيست بيام اينجاييكه تو مش كردي منم مش كنم. (مثلا داشتم حساب كتاب ميكردم) من فقط به بليز و دامن آبي دارم. خوشم نمي ياد بپوشمش. بايد لباس بخرم ولي سخته الاف خيابون و مغازه ها شم. احتمالن دقيقه نود يه خاكي تو سرم مي ريزم

ف ن 2: روز تولد حضرت معصومــــه روز دختره. اينو ديگه مطمئنم. خانوم با من بحث نكن.:دي

ف ن 3: تو جمع بهتره آدم شمع روشن كنه كه چشم نخوره . چون انرژي هاي منفي رو مي گيره. اگه كسي هم خونه تون اومد كه مي دونيد چشماش شوره بلافاصله يواشكي شمع روشن كنيد...

ف ن 4: بالاخره تونستم اون شمع رو از تو ليوان در بيارم. يه چاقو زدم كنارش و محكم زدم زمين و دراومد. ايده ي خواهرم بود.

ف ن 5: خوشحاليم كه برنامه ي مثلث شيشه اي تموم شد. اين سري اش خيلي آبكي بود.

ف ن 6: اس ام اس زدم كه ببينم كنكورت رو خوب دادي كه هر سه دفه فيل شد.

ف ن 7: تلفن شنبه وصل شد. هـــــورااااااااااااااااا. من بي تل مي ميرم.

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت9:10توسط Elham |
روز سه شنبه و روز مادر

داشتم خبرم صبحونه مي كوفتيدم كه نگار زنگيد و گفت ايلهام.

چيه چي شده؟

-  از اون شيريني ها براي من يه دونه مي ذاري؟

باشه مگه چي شده؟

- گربه اومده تو آشپزخونه و كيسه ي شيريني ها رو پاره كرده و خورده.

جدا؟؟؟ باشه برات مي يارم. آخي

================  

سه شنبه بعد از اتمام كارم رفتم خونه، يه دوش گرفتم. و راه افتادم. تو راه يه شاخه گل رز و يه شاخه مريم خريدم. بيخود نبود مريم مي گفت گل ها شده شاخه اي 1500، 2000 تومن. من فك مي كردم مثل پارسال شاخه اي 500 تومنه.

رسيديم و سلام عليك و اين برنامه ها. جو خيلي آروم بود. صدف و نگار و سپيده و نويد نشسته بودن.

بعد از اين كه كادومو به مامان بزرگم دادم و روسري ام رو سرم كردم و يه چيزي خوردم نشستم و چرت و پرت گويي هامو شرع كردم.

اگه من حرف نزدم اينا مثل (؟؟؟؟؟بز) مي شينن و چيزي نمي گن.

منم جريان مصاحبه ام رو با آب و تاب تعريف كردم. قبلش پول سپيده رو با كادو پسش دادم. خوشش اومده بود. گفتم ايشالله سري بعد ميليوني ازت قرض مي گيرم. گفت من بايد بيام از تو پول بگيرم.

صدف كه به من مي گفت حالا كه پول دار شدي گوشي تو عوض كن.

- نه، مگه ديوووووووونه ام...گوشي مو تازه خريدم. مگه مرض دارم. همچين مي گين پول دار انگار كه زن بيل گيتس شدم. نگين تو رو خداااااااااااا

يكي دو ساعت بعد نرگس اومد. دخترخاله بزرگم.

داشتم مي رفتم تو اتاق كه يه هو پام ليز خورد و افتادم. خيلي بد خوردم زمين. زانوم و آرنجم درد گرفت. (خنديدم و بقيه هم خنديدن) چشم خوردم البته فك كنم

وقتي دور هم هستيم زمان خيلي زود مي گذره. مخصوصا كه هر چند ماه يه بار من اين خاله ام (نويد و نرگس) رو مي بينم.

خيلي زود شد 12. ما 12:30 خونه بوديم. ساعت يك هم رفتم تو رختخواب.

================

تصميم الهام

فك نكنيد كه وقتي اون جا بوديم سپيده سمت موبايلش نرفت يا مثلا دوستاش بهش زنگ نزدن و ...

همه ي اينا بود و بود و بود ..... اما من تصميم كبري گرفتم كه خودم رو بابت اين جور مسائل ناراحت نكنم و فقط وقتي برم خونه ي ماماني كه اون يكي خاله ام هم باشه . اگه رفتارش منو ناراحت كرد سعيم رو كنم به اعصابم مسلط باشم. لااقل در مورد اين دختر اين تصميم رو گرفتم

نگار هم تعجب كرد از اين موضوع. چون گفت وقتي تو هم نبودي دوستاش بهش زنگيدن و داشت حرف مي زد و مي خنديد. يعني گله گي ها درصدي اش نتيجه داد  

ما فاميل پرشلوغي نداريم و خلاصه مي شه به دو تا خاله هام و يه دونه دائي ام. بچه هاشون سپيده و صدف و نرگس و نويد و باران دختردائي ام... اين منم كه بايد رابطه هامو مديريت كنم. ناراحتي و خوشحاليم دست خودمه.

به من خوش گذشت ولي به نگار (به گفته ي خودش) نه.

در مورد سپيده بايد بگم كه من نمي تونم اونو تغيير بدم. يه سري اخلاق هايي داره كه منو ناراحت مي كنه و اگه هزاربار هم بهش تذكر بدم باز آب از آب تكون نمي خوره. ترجيح مي دم خودم خسته نكنم و كمتر ببينمش . يه جورايي دوري و دوستي

نتيجه گيري آخر: من هيچ گله كي و شكايتي در مورد رفتارش بهش نگفتم. نگفتم چرا به من زنگ نزدي بري مشهد و ازم خدافظي كني، هيچي نگفتم. اونم متوجه نشد كه من از دستش ناراحتم. فقط نگار بهش يه چيزايي رو گوشزد كرد كه خيلي هم مسمر ثمر نبود. همه ي درد و دل هام در موردش فقط و فقط تو اين وبلاگ بوده.

==============

فوت نت ها

1: نگار مي گفت وقتي با دسته گل اومدي خونه ماماني همه كف كردن. مخصوصا خاله و سپيده

2: از نويد 8 تا از آهنگ هاي آريان رو بلوتوث گرفتم.

3: سپيده از من 4 سال كوچيكتره. نرگس 4 سال از من بزرگتره. صدف 8 سال از من كوچيكتره. نويد 3سال از من كوچيكتره. خواهرم هم كه ۵ سال از من كوچيكتره

4: من دوشنبه حقوقم رو گرفتم. پست قبلي رو؛ روز بعدش نوشته بودم يعني سه شنبه. به چيا شما دقت مي كنيد آدم خنده اش مي گيره

5: گربه هاي اينجا خيلي پورو شدن. از حياط مي يان تو آشپزخونه و ... مرگ گربه چنده؟؟؟ مي شه خريد مثل مرگ موش آيا؟ بذار از اينجا بريم از دست گربه ها راحت مي شيم.

6: روز دختر روز تولد حضرت معصومه س هست. نه روز تولد حضرت زهرا. بابا روز مامان ها بود نه روز دختر.

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت8:42توسط Elham |
سپیده و سوغاتی و ...

نوشتم ...... خيلي نوشتم

ولي پاك كردم.

سر يه دعوا با خواهرم. فش داد به وبلاگم . بعد تا ازش معذرت خواهي كردم اونم كوتاه اومد و گفت ببخشيد گفتم آشغال.

-----------------

امروز بايد روز خوبي باشه نه ؟

ديروز خيلي منتظر اين بودم كه حقوقم رو بگيرم كه خوشبختانه مديرمون اومد و گفت به وحيد بگو بيا بالا و خودش هم بهش زنگيد و گفت چك خانم ....رو بياره. بعد خودش رفت. فردا يا پس فردا مي ره آلمان. وحيد اومد و چك رو گذاشت رو ميز . برقا رفته بود. گفتم غذامو نمي خورم. وحيد گفت خب سرد سرد بخور. گفتم نه مي ميرم. موقع رفتن گفت: فقط اگه قند خونت افتاد پايين...

خنديدم. مي خواستم بگم به تو چه ديوونه.

وقتي رفت يه نگاهي به چك انداختم و ذوق مرگ شدم. 50 تومن اضافه كرده بودن. ايناهر ماه حقوق منو 50 تومن اضافه مي كنن. فك كن...

نيم ساعت بعد برقا اومد ولي ديگه اشتهايي نبود براي غذا خوردن.

رفتم خونه.

سپيده اينا از مشهد اومده بودن. به جاي اين كه ما بزنگيم و زيارت قبولي بگيم اونا زنگ زدن. اين بر مي گرده به ديروز.

بعدش فهميدم وقتي كه اينجا بودم خواهر بنده كلي گلكي كرده از سپيده. ايشون هم گفتن آره تو راست مي گي.

نگار بهش گفته بود كه چرا وقتي مي ياي خونه ي ماماني مي ري پاي تلفن. زشته خب...

.

.

.

.

.

سپيده برام سوغاتي اورده ... بيشور فقط همين يه سوغاتيش باعث شد كه .......

چيزي كه عاشقشم. همه فاميل مي دونن كه من جمجمه، اسكلت و اينا رو دوست دارم. يه جعبه آورده كه شبيه تابوته و يه اسكلت سرش از تابوبت بيرونه... خوشگله...

عكسش و و عكس همه چيزايي رو كه خريدم رو سري بعد مي ذارم.  

.

.

.

شب سر يه ماجرايي سپيده زنگ به من و گله و گلايه از اون يكي دخترخاله مون نرگس. قضيه از اين قراره كه نرگس مي خواسته براي مامانش كادو بخره كه مي زنگه به سپيده كه با من مي يايي؟

قبلش به من گفته بود كه من راحت گفتم نه و سركار هستم. سپيده هم حواسش نبوده بگه نه چون قرار بود اينا از صبح برن خونه ي ماماني. سپيده هم مي گه خب بعد از ظهر از خونه ي ماماني بريم خريد...

خاله ام هم به سپيده مي گه زشته ما مي خواييم اونجا و الهام با اين همه خستگي اش مي ياد اون وقت شماها برين بيرون؟ تو باشي ناراحت نمي شي

اون يكي خاله ام با خاله ام صحبت مي كنه و مي گه چي شده جريان چيه؟ خب بعد از ناهار مي ريم مشكل چيه. خاله ام هم مي گه انگار سپيده و نرگس مي خوان برن خريد. تا اين حرف و مي گه نرگس از اون ور كلي جيغ و داد كه دهن لق و ............

يكي نيست بگه هوشنگ تو 26 سالته. احمق نمي تونستي زودتر براي مامانت يه چيزي بخري؟

دوستات مردن احيانا؟؟؟

سپيده به من شب زنگ زد كه الهام يعني چي كه با شخصيت آدم بازي مي كنه، برنامه ي ما رو بهم زد...

گفتم: تو كه كينه اي نبودي

- خفه شو الهام

حرف خودت رو دارم به خودت مي زنم... دخترخاله مونه ... كينه اي نباش.

- من يه گهي خوردم يه چيزي گفتم. بي خيال

نوشته بودم كه بهش گفته بودم اگه كسي يه بلايي سرت بياره بعد از يه مدت تو باز باهاش صميمي مي شي. گفت خب آره.

اين سري منم جواب خودش رو دادم. بيچاره حرص مي خورد از دست من. منم اين ور گوشي هر هر مي خنديدم...

 

تا يادم نرفته بگم كه شب كادوي مامان رو دادم. خيلي ذوق زده شد و روح اينو اونو آورد وسط و قسم كه سري بعد ديگه از اين كارا نكنيد. قبلا ها كه مي گفت تو دستت تو جيبت نيست. حالا كه دستمون رفته تو جيبمون بازم قسم و آيه كه .......

يه بليز. يه پنكيك، يه روسري خوشگل. بهش هم گفتم يه بار مصرفه. اگه خوشت نيومد بندازش دور.

.

.

.

.

.

.

توضيحات:

چرا همه فك مي كنن من اين قدر دقيقم و نكته سنج و ..........    

دخترخاله مو دوست دارم. هيچ وقت نشده ازش بدم بياد. ولي ........خدايي من بيشتر اذيتش مي كنم. يعني هم خودشو و هم خواهرشو. هم سربه سرشون مي ذارم و هم ذله اشون. ولي خب...

ناراحت هم مي شم بايد بگم. كه اين بار آبجي ام كه از دستش ناراحت شده بود پيش دستي كرد.

راستي بايد 200 هزارتومني رو كه از سپيده قرض گرفتم و بهش پس بدم كه امروز رفتيم خونه ي ماماني بهش مي دم . همراه با يه بليز كادو شده. كه تشويق شه ايشالله سري بعد يه ميليون بهم قرض بده..

 

ف ن 1: خلاصه نوشتم و سريع

ف ن 2: كارتون بده... ما از اينجا مي خواييم بلند شيم

 

راستی روز مامان رو به مامان هاتون از طرف من تبریک بگین. بگین الهام گفت روزت مبارک 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت9:15توسط Elham |
اعتماد به نفس در حد .........

بكوشيم در بهتر شدن رابطه هامون

يه دبير بينش داشتيم سال اول دبيرستان. يه بار يه حرفي زد سر كلاس كه هميشه تو گوشمه.

مي گفت درسته كه نبايد بدي رو با بدي جواب داد ولي يه موقع ها بايد جواب داد تا طرف بفهمه دست بالاي دست بسياره. خيلي دبير خوبي بود و همه لحاظه بهش مي يومد كه دبير درس بينش يا همون ديني باشه.

يه بنده خدايي رو خيلي تشويق كردم كه كوتاه نياد تو زندگي. گفتم فلاني سفت وايسا. كم نيار. چون تو مقصر نيستي و اشتباه نكردي. مطمئن باش خدا هم ازت راضيه. خلاصه طرف با تشويق هاي من صبوري كرد تا...

تا اين كه طرف مقابلش باهاش آشتي كرد و رابطه كم و بيش حسنه شد، چيزي كه انتظارش رو داشت. هنوزم تو كف اين ماجرا هستم.

يه موقع ها كوتاه اومدن و شل بودن تو يه رابطه به ضرر خودمون تموم مي شه. اينو قبول دارم كه اگه كسي در حق ما بدي كرد نبايد مثل خودش شد ولي باور كنيد آدم هايي هستن با شخصيت هاي مختلف كه اگه سرشون عين اون اتفاق نياد نمي فهمن كه قضيه چيه...

اگه من به مريم دوست خودم تيكه نمي نداختم كه بابا منم هستم و همه حرف و حديثت شده آقاي مجيد اون وقت چند روز پيش باهاش نمي رفتم امام زاده صالح.

تو رابطه ها لازم نيست چشمامونو ببنديم و پيش روي كنيم و اسممون رو بذاريم يه دوست خوب و همراه هميشگي. يه موقع ترمز شديد لازمه كه بغل دستي مون از چرت بپره و بفهمه كجاي راهه و كي بغلش نشسته. ايـــنـــــــــــــــه

________________________

اعتماد به نفس در حد ......

خوشبختم چون هندزفيري ام رو خريدم. يارو نياورده بود ولي چون بهم قول داده بود از تو جعبه ي خود گوشي هندزفيري آك و بهم داد. بعدش رفتم خونه ي سحر كه ويندوزش رو نصب كنم كه نتونستم.

همش هم به خاطر اين كه ديسك بوتم رو گم كرده بودم فك مي كردم مي تونم مثل كام خودم نصب كنم. اگه تا پيدا شدن ديسك بوتم كامپيوترش رو نده به داداشش كه ببره اداره اش، حتما مي رم و براش مي نصبم. چرا اين پيدا نمي شه در عجبم واقعاً.

سحر كاراي نقاشي اش رو نشونم داد. واي ... (اسمايلي در حد ذوق زدگي بيش از اندازه)

يادمه تو كلاس نقاشي من از اون جلو بودم. ولي حالا ازم جلو زده. ديگه من با سركار رفتنم كلاس نمي رم. كار سياه قلم و مدادرنگي اش محشر بود.

در مورد كاراش كلي تعريف و حرف زدم. تعجب كرد و گفت مي بيني الهام ما داريم در مورد چيا حرف مي زنيم اما من در مورد اينا با هيش كي حرف نمي زنم يعني نمي فهمن.

راستش براي خودمم جالب بود. منو احساس ؟؟؟؟

يه تعطيلي به پستم بخوره و بتمرگم تو خونه حتما كار مداد رنگي ام رو تموم مي كنم. جمعه ها كه اتاق تكوني مي كنم.

________________________

وقتي مقنعه ام رو بو مي كنم يه حس خوبي بهم دست مي ده. نمي دونم از عطريه كه خريدم يا از عطراييه كه پسره با سرنگ زده بهم. (نمي خوام مقنعه ام رو بشورم) از عطر جديدم استفاده نكردم. مي خوام وقتي برم عروسي 18 تير بزنم. نمي دونم چرا اين قدر اين عروسي كوفتي رو كه هنوز لباسي هم ندارم بپوشم گنده اش مي كنم. مامان مي گه هي اين دست و اون دست كن كه دقيقه آخر هول هولي تو خيابون دنبال لباس باشي. حق هم داره. من وقت ندارم چي كار كنم خب؟؟؟!!!!

عطر قبلي خوشبختانه تموم شد. "لندن" بود.. ولي منو ياد كسي مي نداخت كه اصلا نمي خواستم يادش بيفتم. با هر زوري بود تموم شد. خبرم مي خواستم عطري باشه كه لااقل يه مدتي باهام باشه ولي .... خب حالا ببينم اين عطر اسپورت و خنك كه تازه خريدم و اسمشو نمي دونم چه طورياست.

 

ف ن يك: نمي دونم كوتاه اپ كنم يا طولاني. يك روز معمولي من معمولي نيست. روتين نيست كه بخوام از عقايدم حرف بزنم يا حرف كم بيارم. واس همين مثل سريال دنبالشو مي گيرم و مي نويسم.

تو يه روز كلي اتفاق واسم مي افته كه اگه بخوام توضيح و توصيف اضافي درموردشون بنويسم چند تا پست مي شه... جداً واقعاً

 

 

سری بعد به وب هاتون سر می زنم ... فعلا

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت8:50توسط Elham |
سفرنامه... امام زاده صالح می رویم

بعد از ظهر چهارشنبه با نگار رفتم هندزفيري سفارش دادم و خريد كادوي روز مادر براي مامانم

ماشين سوار شديم و رفتيم. بيعانه گذاشتم براي پسره كه فرداش برام بياره. گفتم فقط فابريك باشه. گفت اكي فردا بيا بگير.(فردا كه با مريم مي رم بيرون رفت واس شنبه) خدايي فك كن فندزفيري فابريك 15000 تومن. جاهاي ديگه 18 ، 25 بود.

من يه تي شرت، نگار يه بلوز خوشگل آستين بلند. احتمالا يه روسري هم براش مي خرم.

اصولا عادت دارم زياد براي كسي كادو بخرم كه طرف زيادي خوشحال شه. خواهر خود من هم اين طوري برام كادو مي خره. مثلا روز تولدم يه كادو رو صبح، يه كادو رو ظهر و يكي و شب مي ده. خيلي به آدم مي چسبه حال مي ده.

ديگه خونه رسيدم له بودم. نفهميدم سريال كاراگاهان رو چه طوري ديدم ولي سه در چار رو كامل ديدم. نگار بهم گفت سري بعد يارو مختو مي زنه ها؟ گفتم كي موبايليه؟ گفت آره.

گفتم برو بابا تو ام.... اون الان فك ميكنه 5 سالمه. يه چي مي گيا. گفت نه... ديگه منم تو دلم عروسي به پا بود فجيع. چه قدر بي جنبه ام آخه. خب هر چي نباشه نگار بيشتر پيش اين موبايليه رفته، سر دادن گوشي خاله همون 7260 كه درستش كنه كه گفت درست نمي شه، حتما يه چيزي مي دونه كه گفته. پسر بدي نبود. خوب بود. ولي تو اون صوبتا كه نگار مي گفت نه من فك كردم نه ديدم طرف اون جوريه كه خواهرم مي گه.

 

امام زاده صالح مي ريم بعد از قرني...

واقعا مگر اين كه من برم اين امام زاده هاي اطراف تهران اونم بعد از نَودو بوقي، جاهاي ديگه مثل مشهد كه محاله ما طلبيده شيم.

نيم ساعت زودتر اومدم بيرون، مريم دوستم بهم گفت كه با مجيد (دوستش) مي ره بيرون كار داره، به خونه زنگ نزني سوتي بدي؛ به مامانم گفتم كه اومدم محل كار تو از اون جا باهم بريم. سعي كن زودتر بيايي خونه. منم گفتم اكي.

خلاصه رفتم خونه و يه دوش گرفتم و ناهار خوردم و بعد حاضر شدم و رفتم. مريم و ديدم و گفت ناهار خوردي؟ گفتم آره. گفت من نخوردم بيا يه چيزي بخوريم. رفتيم و يه پيتزا گرفت. حالا هي اصرار كه تو هم بايد بخوري. به زور سه تيكه خوردم. واقعا سير بودم. گفتم تو اتوبوس مي خوابيم من دارم مي تركم.. دو تا اتوبوس سوار شديم تا بالاخره رسيديم.  

يه احساس خوب داشتم، خيلي وقت بود پامو تو هيچ امام زاده اي نذاشته بودم. زيارت كرديم.

زرتي حاجتما گفتم. اولين بار بود كه يادم مي موند كه بايد چي بخوام و بگم. هميشه هر وقت مي رم زيارتگاه فقط زيارت مي كنم و چيز خاص ديگه اي نمي گم.

اين بار اگه تا آخر امسال حاجتم رو بگيرم بازم مي رم. هر كي تو ذهنم مي يومد دعا مي كردم، از جمله دخترخاله و خاله مون و مامان بزرگ و .... ووووووووووووووو وبلاگ نويسا و كامنت گذارها

جاي تعجب نداره ، چون وقتي خواب هم مي بينم و يه موضوعي پيش مي ياد مي گم برم تو وبلاگم بنويسم (تو خواب). مگر تو اين مسائل حافظه ام به كارم بياد.

بعدش مريم نماز خوند . يه نمه بلوتوث بازي كرديم و به هم تم داديم.  

يه دختره بهمون كتاب دعا داد. دعاي توسل خوندم. دعا تحميل شد بهم ولي خوشم اومد اصن تو فكرم نبود كه يه چيزي بخونم... خاك تو سرم.

موقع برگشتن رفتيم تو بازارچه اش. نمي دونم يه هو چي شد كه مريم دم يه عطرفروشي ايستاد و ...

فروشنده يه پسر جوون ، سنگين در عين حال شوخ و جذاب بود. مريم يه عطر خنك مي خواست.

پسره هم هي اين سرنگ رو عطري مي كرد و مي زد به ما.

منم عطر نداشتم يعني تو فكرش بودم كه بخرم ولي گفتم بذار براي بعد، اما اينجا حيف بود نخرم... يه عطر خنك انتخاب كردم ولي اسمشو يادم نمي ياد چي بود. پسره مي گفت از امام زاده صالح مي خوام و نذر مي كنم كه سري بعد بيايين اينجا از خودم عطر بخرين.

خنديدم. دعاي جالبي بود.

خيلي مناسب داد عطر رو. به ما سه هزارتومن رو داد دو هزارتومن.

ديگه كلي عطري شده بوديم و خوشبو. من بازم مي يام امام زاده صالح. خريد عطر و زيارت

رفتيم سوار اتوبوس شديم . دماغم پر عطر بود. انگار يه آدم ديگه شده بودم. چه قدر من بي جنبه ام.

هفت تير پياده شديم. داشتيم مي يومديم كه ديدم يه آقاهه با ميكروفون و يكي ديگه با دوربين جلوي مريم وايساد و ازش مصاحبه كرد.. واي منو مي گي شوكه شده بودم كه چي شده...

سوال يارو اين بود: آقاي رئيس جمهور گفتن كه علت تورم و گروني تحت نفوذ گروه هاي مافيايي است نظر شما چيه؟

مريم گفت شايد و يه چيزاي ديگه هم جواب داد كه يادم نيست

حالا تو اون حين دارم فك مي كنم كه اين يارو داره چي مي گه؟ من كه هيچي از سياست حاليم نمي شه. مافيا يعني چي؟ يه هو ديدم ميكروفونو گرفت سمت من. واي منو ميگي. خنده ام گرفته بود عجيب.

هول شدم و گفتم: نمي دونم، شايد، فك كنم ...حتما ...ايشون درست مي گن ديگه.

خلاصه ختم به خير شد و ازشون رد شديم و من و مري